X

فصل تازه

یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که باارزشترین گنجی.

روشای مادر

سلام مامی جانم

خیلی دیر به دیر میام اینجا رو اپ میکنم متاسفانهخجالت

دختر مادر روشای مادر یک سال از داشتنت میگذره و من باورم نمیشه که روزا انقدر سریع میاد و من نمیتونم اونطوری که دلم میخواد لجظه به لحظه بزرگ شدنت رو لمس کنم!

دیگه خانومی شدی چوچه نیستی دیگه

اخر سال 93 یه ترم کلاسهای بادبادک رفتیم که مربیش خیلی خوب نبود و همه مامانا تصمیم گرفتیم به نشان اعتراض یه ترم ثبت نام نکنیم فعلا تو خونه با هم مشغولیمخسته

خیلی ددری شدی مامی فقطم بابا رو به ددر میشناسی تا میره تو اتاق بدو دنبالش میری میچسبی به پاش و دد دد میکنی و دقیقااا همینجاست که بابا واست غش میکنه و هر ساعتی از شبانه روز باشه میبرتت ددر

14 فروردین تولدت بود که خیلی خوب برگزار شد خیلیییییییییییییی مهمون داشتیم همه میگفتن  نامزدی گرفتی براش؟!!

تولد اصلیت هم که 9 فروردین بود شمال بودیم با خاله حدیث و کوروش و خاله مهدیس و برسام و عمو حسام و عمو رامتین و عمو کامران و من وباباییراضی

خیلی شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت

یه سری عکس از 9 ماهگی تا الانات میزارم عشقمممم

 

[ جمعه 11 ارديبهشت 1394 ] [ 20:18 ] [ هدیه ] [ ]
مورچه خانوم

سلام جوجه وروجک

مامی جونم به معنای واقعی وقت سر خاروندنم ندارمخسته

دقیقا از روز اول 9 ماهگیت 4 دست و پا شدی مووووورچه

عین مورچه همه حا دنبال من میای یه کوه اسباب بازی میریزم برات .ه برم یه لیوان اب بحورم یهو میبینمزیر پامیخندونک

عاشق اینی که از من بری بالا جذابترین بازیت اینه

جوجه من دوتا دندون داری یه دونه پایین یه دونه بالامتفکر

از هفته دیگه هم اولین چلسه کارگاه مادر و کودکمون شروع میشه باشد که رستگار شویمآرام

تو این ماه رفتیم شمال دوروزه و خیلی خیلی خوش کذشت هوا هم عالی بود دخترمونم خیلی خانوم بودبوس

واقعاااا نفهمیدم چی نوشتم چون خوابم میاد به شدت ولی تو روز اصلا وقت اپ کردن نمیذاری برام مورچهخسته

مامی باورم نمیشه داریم به تولدت نزدیک میشیم!!!!!

چقدر زود داری بزرگ میشی عشقم ...مامی جونم صبر کن! من عاشق تک تک این لحظه هام ولی انقدر دارت به سرعت میکذرن که حتی نمیتونم تو یادم نگهشون دارم!!!

خدایا خودت نگهدارش باش

 

[ جمعه 19 دی 1393 ] [ 0:09 ] [ هدیه ] [ ]
یلدا

سلامممم ماناشونا

دیگه سعی میکنم زود زود بیام برات بنویسم دختر نازم

خانوم طلا در 8 ماه و 10 روزگی اولین مرواریدشو نشونمون داد محبت چند روز بود خیلی بد اخلاق و نق نقو بودی جوجه هی من مسگفتم داره دندون در میاره حس مادرانه ام بهم میگفت دندون داره نازگل من خندونکتا این که بابایی داشت بهت غذا میداد گفت احیانا دندون در نیورده روشا؟؟؟ منم پریدم دست کردم تو دهنت و دیدم بلهههههههههههبغلبوس

مبارکت باشه خانوم

برات یه مهمونی کوچولو هم گرفتیم به بهانه دندونی 

دیگه اینکه 4 دست و پا میری عقبیتعجبانقدر میری تا گیر میکنی به یه جایی و خودت میشینی خندونک

دیشبم خونه گلی جون بودیم و اولین شب یلدات بود عشق منننننمحبت

[ دوشنبه 1 دی 1393 ] [ 15:19 ] [ هدیه ] [ ]
روشا خانوم

سلام دختر ناز من

مامانی من واقعا شرمنده امغمگینولی واقعا وقتم نمیرسه که بیام اینجا و برات بنویسم از این روزات!!!و حیف که این روزا عین باد داره میگزره بعضی وقتها تو گوشت میگم صبر کن انقدر عجله نکن برای بزرگ شدن!

بند بند وجودت رو میپرستم حسم فراتر از دوست داشتنه و نهایت عشق

از بوی تنت مست میشم با خنده هات میرم بهشت وقتی تو بغلم شیر میخوری و با دستت تو صورت من میچرخی انگار دنیا تموم میشه فقط منم و تو از نگاه کرذنت سیر نمیشم بعضی وقتا انقدر نگاهت میکنم که گردن درد میشم...خلاصه بگم شیرینم تو خود بهشتی واسه من

عسل خانوم من خیلی شیطون شده همه جای خونه رو میچرخه به صورت سینه خیز و دنده عقبتعجب

یه دونه دندون داره که در 8 ماه و 12 روزگی مشاهده شد از قبلش احساس میشد ولی مطمین نبودیم...

میشینه خانوم طلا ولی یهو عقب و نگاه میکنه و خودشو پرت میکنه عقبدلخور

از لباس پوشیدن بخصوص کلاه سر کردن متنفرهسکوت

رو تخت تعویضش به دقیقه نمیرسه میچرخهسکوت

مامی عاشقته ماشون من بوس

چندتا از عکسای 8 ماهگی عشق مامی

 

[ شنبه 22 آذر 1393 ] [ 23:54 ] [ هدیه ] [ ]
عکسسسسسسسسس

خیلی مامان تنبلیمسکوت

1روزگی

1ماه و نیم

2ماهگی

3ماه و نیم

4ماهگی

5ماهگی

عشقیییییییییییییییییییییییییییییی

قول میدم زود بیام از شیرینیات بگم قند عسل

[ دوشنبه 24 شهريور 1393 ] [ 19:59 ] [ هدیه ] [ ]
بعد از مدتهااااا

سلااااااااااااااااااااااااام

اوووه خیلی وقته ننوشتم و تواین مدت خیلی اتفاقها افتاده بزرگترین و بهترینش هم به دنیا اومدن فرشته خونه ماستمحبت

اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم!

تقریبا 20 روز مونده به تولد شما مجبور شدیم خونه رو عوض کنیم!فک کن من با اون شکم قلمبه که واقعا دیگه به زور راه میرفتم چه حالی داشتم !خیلی اعصابم خورد بود از دست صاحبخونه که انقدر بی موقع این موضوع رو مطرح کرد غمگینهمه وسایل تو اماده بود حرکاتت کم شده بود و این استرس منو بیشتر میکرد هر روز دنبال خونه بودیم تو بنگاه ها با این شکم قلمبه ایضاااااخندونکنمیدونم چرا هیچ خونه ای به دلمون نمیشست و خوب بدترین فصل بود برای جابه جایی همه مشغول خونه تکونی بودن ما دنبال خونه!بلاخره بعد از 8 روز خونه دلخواهمون رو پیدا کردیم در عرض دوروز جابه جا شدیم من کلا دست به هیچی نزدم همه کارارو بابا محمد کرد بابایی یه سفر کاری دوروزه رفته بود و نبود به خاطر همین حدیث و بابامحمد خیلی کمک کردن تو جمع کردن عمه نیلوفر هم تو پهن کردن و چیدن تو اتاق تو نقش اصلی داشتچشمکدست همشون درد نکنه...

دیگه بعد از اون منتظر نشستیم برای ورود خانوممممم گل

تا اول فروردین روزا مثل باد گذشت ولی تا 9 فروردین که روز به دنیا اومدن تو بود مگه این ساعت و این روزا تموم میشد!!!! واااااااااای چقدر دیر کذشت

خلاصه رسیدیم به شب قبل از تولد تو عروسک من و بابایی پر از استرس بودیم ها هیچ کدوممون هم به روی اون یکی نمیاوردیم اخرین شام دونفره مون رو بیرون خوردیم و اومدیم خونه من حموم رفتم و موهامو درست کردم و کلی دعا خوندم و رفتیم که بخوابیم ولی مگه خوابمون میبرد!!!صبح هم 5 باید بیدار میشدیم 3 خوابم برد و 5 بابایی بیدارم کرد حاضر شدیم و برای ورود عروسکمون کلی چیتان پیتان کردیم و رفتیم دنبال گلی جون بابا محمد و حدیث هم خودشون میومدن

هوا تاریک بود هنوز تو دلم یه حس عجیب بود هنوزم یادمه که هی میگفتم یعنی من این راه و با روشا برمیگردم!!!بابایی هم خیلی اروم بود

رسیدیم بیمارستان و کارای پذیرش انجام شد و منم بستری شدم

راستیییییییییییییی من قرار بود طبیعی زایمان کنم ولی به خاطر یه اشتباه تو سونوگرافی دکتر بهم پیشنهاد داد که سزارین به نفعته که بعدا فهمیدیم سونوگرافی وزن تورو اشتباه گفته بود

خلااااااااااااصه بعد از کلی انتظار که بیان دنبالم برای عمل ساعت 1و20 دقیقه اومدن و منو بردن حدیث و بابایی و بابامحمد و گلی جون و رزی جون و عمو مجید تاپشت در اومدن بعد از اون حیلی سرقع پیشرفت خانوم دکتر اومد و حال واحوال و سریع دست به کار شد من اخرین مریضش بودم 10 دقیقه بعد بهتررررررررررررررررررررررین صدای زندگیمو شنیدم وای که لجظه ای بود گریهخوش اومدی گل من

دقیقا ساعت 1 و 59 دقیقه روز شنبه 9 فروردین 93 صدای قشنگت به گوش من رسید و خدا به من لطف کرد و من مادر شدم

اولین چیزی گه پرسیدم این بود که سالمه خانوم دکترم گفت بله سالم سالمه خدارو 1000بار شکر

دیگه بعد از اون بابایی اومد تو و بالا ر من دستمو گرفت و حالمو پرسید که خیلی حالم خوب نبود به دارو حساسیت دادم کتف درد و نفس تنگی داشتم

بعد اومد بالاسر تو و شروع کرد باهات حرف زدن

بند نافتو برید بغلت کرد نازت کرد تو عروسکم ارووووم بودی و فقط گرش میکردی

خیلی خیلی خیلی روز خوبی بود بهترین روز زندگیم فقط جای خالی مامانم به شدت معلوم بود و این ازارم میداد...

الان شما 102 روزه شدی و نفس من به نفست بنده عروسک خداروشکر که خدا تورو بهمون داد همش با بابایی میگیم اگه میدونستیم تو انقدر عزیزی همون سال اول میاوردیمت و نه یکی 6 تاااااااااااااخنده

بازم میام برات مینویسم مامانی تو یه پستم عکساتو میذارم از روز تولدت تا الان

عاشقتیممممممممممممم بهترین هدیه خدا

خدایا شکرت

[ چهارشنبه 18 تير 1393 ] [ 17:10 ] [ هدیه ] [ ]
32 هفته گی روشا!

سلام دختر ناز من!

نمیدونم از کجا برات بگم از اول بگم اگه پراکنده نوشتم دیگه خودت به خانومیه خودت ببخش...اول از همه اینکه اولین چکاپ بیمارستان صارم رو رفتیم و خوب خداروشکر که همه چی خوب بود از محیط بیمارستان خیلی خوشم اومد اصلا عین بیمارستان نیست همه مریضایی هم که اومده بودن یا مامان بودن یا داشتن واسه  مامان شدن تلاش میکردن کلا جو خوبی داشت...دکتری هم که بعد از کلی تحقیقات انتخاب کردم خانوم دکتر مصدق هست اونم خوب بود به نظرم امیدوارم تا اخر خوب باشه و برای زایمانم هم ازش راضی باشم...بعد از بیمارستان با حدیث و کوروش رفتیم هایپر استار و یه دلی از عزانیشخنددراوردیم ولی من دیگه مثل قبل نمیتونم خیلی راه برم و زود خسته میشم تو شدلم احساس کشیدگی میکنم کلا هر جایی که میریم از قبل هی میگیم خدا کنه صندلی داشته باشه که تا خسته میشم بشینم رو صندلی خلاصه که خیلی نسبت به ماه پیش سنگین شدم و نشستن پاشدن برام شده عذذذذذذذااب واااای به روز که روی زمین بشینم 10 دور دوره خودم میچرخم تا پاشم اونم با کلی آه و اوه!!!تازه سعی کردم خیلی تو خونه نمونم پیاده روی کنم و ورزش کنم ولی خوب ماههای اخر همینه دیگه!هفته پیشم که کلاااااا برف اومد عجب برفی هم اومد یه 2 3 روزی تو خونه حبس شدیم به معنای واقعی!!!دیگه 4 شنبه ای خیلییییی حوصله ام سررفته بود و همچنان برف میبارید ولی به بابایی گفتم دیگه باید بریم بیرون من پوسیدم تو خونه و بابایی هم با کلی ترس و استرس منو برد بیرون و خیلی هم خوش گذشتقلبکادوی ولنتاین برام خرید منم که از قبل براش خریده بودم بهش دادم کادومو خیلییییییییییییییییییییی دوست دارم دخترم...فقط زودتر کادوهامونو دادیم چون بابایی نیست و سفرهافسوسفردا شبشم خونه عمه نیلوفر بودیم که برای باباییتولد گرفته بودن خیلی خوش گذشت

جمعه هم بابایی از صبح در حاله بدو بدو بود برای شب که میرفت!

راااااااااااستی عکسای بارداری رو هم گرفتیم خیلیییی خوب شده همشون و دوست دارم یه دونه اشو برات میذارم اینجا مه ببینی چه نخوذی بودی تو دل منقلبتکوناتم که ماشالله قوی شده و ساعتاشم تغییر کرده ولیییییییییییی امان از اون روزایی که دلت نمیخواد زیاد تکون بخوری من از دلشوره و استرس غش میکنم تا خانومم به خودشون یه تکونی بدنابرومامان جون اذیتم نکن دیگهههه زیاد تکون بخور که خیالم از خوب بودنت راحت باشهههههه

دیگه دیگه جونم برات بگه که بابایی هم تقریبا تا دوهفته دیگه نیست امیدوارم اینبار زود بگذرهچشم

خوب عروسکممممم اینم عکسی که من تو هفت ماهگی انداختم تو جوجه تودلم انقدی بودی

مثل همیشه امیدوارم خوب باشی سعی کن تو دلم بهت خوش بگذره ه ه

خدایاااااااااا شکرت.

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 20:17 ] [ هدیه ] [ ]
مامان تنبل!

سلام به روی ماهت عروسکم...

بلههههه روی ماهتو دیدیم و عاشقترت شدیم خانوم من...اول بهمن با بابایی رفتیم سونوگرافی و دختر گلمو بعد از 10 هفته دیدیم وااااای که چقدر بزرگ شدی جوجهههههه قیافت قشنگ معلوم بود اقای دکتر میگفت عجب لپهای گردویی هم داره الهی من فدای اون لپاتقلب از همین تصویر سیاه سفید و درهم برهم معلومه که چقدر نازی و خوشمزه...از اون روز تا حالا من و بابایی 10 دفعه سی دی رو گذاشتیم دیدیم و هی قربون صدقه ات رفتیممممم...اقای دکتر به بابایی گفت شبیه تو هستاااابرو بابایی هم رفــــــــت رو ابرااا...تا اخر سونو هم تقزیبا چسبیده بود به مانیتور و تک تک اعضای بدنتو از دکتر پرسید دکترم کاملا با حوصله بهش جواب داد منم فقط بابایی رو  نگاه میکردم و ته دلم ذوق میکردم که انقدر با عشق و علاقه از تو میپرسهههه...با اینکه دوساعتی معطل شدیم تو سونو تا نوبتمون بشه ولی خداروشکر که تو خوب بودی و همه چیزت نرمال بود عروسکم...به حساب خودمون الان تو 30 هفته ای ولی سونو 31 زد که دکتر خودم گفت خیلی پیش میاد که سونو تو ماههای اخر اشتباه کنه و تاریخ زایمان همون 16 17 فروردین میشه...

مامانتم این ماه تنبلی کرد و نتونست بیادبرات از اتفاقها و خبرها بگه...ولی تا جایی که یادمه رو برات مینویسم

29 دی تولد عشق موشول خاله بود که دو ساله شد و اقاااا شد پسرمون...تولد پارسالش من همش وسط بودم ولی امسال در حد 5 دقیقه تونستم قر بدم و اونم تا یک ربع بعدش نفس نفس میزدمزبانخلاصه که حسابی سنگین شدم و انجام یه سری کارا برام سخت شده...

کلاس یوگا رو همچنان میریم و هم به من هم به تو خیلی خوش میگذره بعدش که میام میشینم تو ماشین و اهنگ مورد علاقه مو میذارم (باز باران گروه پالت)تو عین ماهی تو شکمم میچرخی و من هم ذوق میکنم که دخترمم تو کلاس انرژی گرفته و داره با مامانش از موسیقی لذت میبرهقلب

اخرین چکاپ هم رفتیم پیش دکتر حسینی...دلم براش تنگ میشه ولی خوب چاره ای نیست چون اصلا زیره بار طبیعی نمیره متاسفانه

یه خبر دیگه هم این که احتمالا بابایی 17 بهمن حدود 20 روز میره سفرناراحتخیلی زیاده ه ه ولی خوب چاره ای نیست میگذره...امیدوارم زود بگذره

تازه تو عیدم یه برنامه سفر 1 هفته ای داشت که دیگه اونو کنسل کرد چون اصلا معلوم نیست شاید تو خواستی زودتر به دنیا بیایییییقلبخلاصه که من از الان دارم به این 20 روز فکر میکنمناراحت

امروز هم تقریبا هوا بهتر بود و یه کم الودگی کمتر من و بابایی هم شال و کلاه کردیم رفتیم بازارچه پارک لاله...یادش به خیررررر رفتم به 15 20 سال پیش و یاده خاطره های بچه گی افتادم همه چی تقریبا همون شکلی بود  ولی بوفه ای که کلوچه فومن میفروخت و خراب کرده بودن و داشتن تعمیر میکردن...یه کم چرخیدیم و شامم رفتیم ترنج تو ستارخانخوشمزه

بعدم برگشتیم سمت خونه قبلش رفتیم شهر کتاب و برای دخترمون 2 تا سی دی موسیقی(به انتخاب بابایی)خریدیم که عکساشو برات میذارم که بعدها ببینی

و 4 تا کتاب (به انتخاب مامانی)نیشخند

از وقتی هم که اومدیم خونه داری واسه خودت کاراته بازی میکنی تو دلماز خود راضیروز خوبی بود مطمئنم که به تو هم خوش گذشته عروسک حوشمزه ه ه

مثل همیشه مواظب خوذت باش و تو دل مامانی بهت خوش بگذره

خدایاااا شکرت

[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 23:49 ] [ هدیه ] [ ]
زمستون

سلام جوجه طلایی

داریم کم کم 6 ماهم تموم میکنیم و وارد 7 ماه میشیم

خداروشکر که تا الان خوب بوده و بهمون خوش گذشته...امسال زمستون برعکس هر سال که من همیشه خدا دست و پام و نوک بینیم یخخخخخخخ بودخجالتگرمممممممهههههههههه از صبح تا شب با یه پیراهن  کوتاه تو خونه میچرخم همه هم دعوام میکنن که سرما میخوری ها ولی واقعا گرممه شبها که خیلی وقتها پتو روم نیست اینم از تغییراتی که با اومدن دخترمون مامانش متحول شده اینم تا این حددددد!!دیگه از تغییراتم بگی که شکمم عین یه توپ بسکتبال بووووب پریده بیرون گرد و قلمبهچشمکخیلی ها رو دیدم که از اضافه وزن و تغییرات جسمیشون راضی نیستن ولی من وقتی خودمو تو اینه میبینم شکم قلمبه امو میبینم انقدررررررررر کیف میکنم که نگووووخوشمزههمیشه اندام خانومای باردارو دوست داشتم الان که خودم عین اونا شدم اینجوری از جلوی اینه رد میشماز خود راضی همیشه هم لباسهای تنگ میپوشم لباس بارداری اصلا نه خریدم نه پوشیدم فقط چندتا تی شرت که روش عکسای جینگولی داره گرفتم اونارو میپوشم ولی لباس گشاددددد اصلازبان

دیگهه جونم برات بگهههههه که الان 3 جلسه است که کلاس یوگا میریم و چقدررررررر هم راضیم از کلاس خیلی خوب و ارامش بخشه تو هم که دیگه اون وسط واسه خودت قلی میخوریا فک کنم به تو هم خوش میگذره اخرش که 10 مین تایم ریلکس شدنمونه من همش درحاله خنده ام تو دلم غوغا میکنی از چپ به راست از بالا به پایین در حاله چرخشینیشخند

اگه بشه از ماه دیگه کلاسهای بیمارستان صارم هم میخوام برم فقط راه طولانیش سختمه ولی خوب کاریش نمیشه کرد دیگه دکترم که احتمالا تا ماه دیگه عوض میکنیم و کلا میریم صارم به امید خدا

دیگههههه دیگهههه دیشب هم خونه بابا ممد بودیم(شب یلدا)خیلی خوش گذشت البته قبلش تو ترافیک تا خونه بابا تقریبا پوست انداختیم خیلییییییییییی شلوغ بود خیابونا

اولین شب یلدا که تو دل مامانی بودی ترافیک عجیب غریب تهران رو هم تجربه کردی قربونت برم که خسته میشدی تکون نمیخوردی بعد یهو دوباره شروع میکردی به قل خوردنقلب

ماه پیش هم قرار بود که بریم شمال کنسل شد متاسفانه به خاطر هوا ...برف اومد دقیقا روزی که میخواستیم بریم بعدشم بابایی کار داشت و تا الان که نشده بریم

از الانم بعید میدونم من دیگه بتونم اون همه مدت تو ماشین بمونم

دختر گلم اسمتم مشخص شد و اعلام هم شداز خود راضی

دختر گل ما اسمش روشا هست به معنی خوشرو و خنده رو بعضی جاها هم به معنی روشنایی اومده...من و بابایی جفتمون خیلی اسمتو دوست داریم دخترم ماچخودتم دوستش داری؟

امروز دقیقا 25 هفته تموم شد و وارد 26 شدیم خدارو شکر میکنم که خوبی و سالم امیدوارم تا اخرش خدا حافظت باشه روشای مامانقلب

خودت میدونی که ما چقدر عاشقتیم و از بودنت خوشحاااااااااااااااااااااال

خدایا شکرت


[ يکشنبه 1 دی 1392 ] [ 13:26 ] [ هدیه ] [ ]
خانوم شدی

سلام دختر قشنگم

از حرکتات میفهمم که خوبی و تکونات و لگداتت انقدر بهم حس خوبی میده که انگار تو ابرام تا قبل از این که تکونتتو حس کنم فقط میدونستم که هستی و گاهی به بودنت به رشد کردنت فکر میکردم ولی از وقتی که تکون میخوری با تمام وجودم عاشقتم و نگران ن ن فقط کافیه یه روز صبح دیر تکون بخوری دیگه این دل و روده ی منه که میاد تو حلقمنگران

خلاصه که از وقتی گه تکون میخوری حسم 180 درجه فرق کرده از خدا میخوام همه نی نی ها رو در پناه خودش حفظ کنه و هیچچچچچچچچچچ مادری غم و بیماری و بچه اش رو نبینه...

5 اذر وقت سونو داشتیم از خلنوم الماسیان خداروشکر همه چی خوب بود و نرمال

جوجه ما از 60 گرم شده 450 گرم ماشالله به جونت عزیزم

داری بزرگ میشی خانوم میشی عروسک مامان و بابا میشی

الان مدتیه که تقریبا هرروز اهنگ لالایی ویگن و لالایی خرم سلطانزبانرو گوش میدم میخوام ببینم بعدا واقعا با شنیدن این لالایی ها اروم میشی؟؟خواب

تو هفته گذشته یه سری خرید برات کردیم و کلا الان فقط تخت و کمدت مونده که اونم تو دی ماه میگیریم برات دست بابا ممد درد نکنه و خدا بهش سلامتی بده که نمیذاره جای خالی مامانمو تو این روزای حساس احساس کنم...

1 بار با حدیث و کوروش رفتیم بهار و یه سری خرید کردیم

با بابایی رفتیم برات فرش خریدیم و......

امیدوارم بعدا که بزرگ شدی سلیقه مارو دوست داشته باشی دختر گلم

ترکیب رنگی که برای اتاق و بدینگ و تخت و کمدت در نظر گرفتیم کرم قهوه ایه

خیلی دوست ندارم چون دختری همه چیت صووووورتی باشه حالا شاید بعدا خودت دوست داشتی همه چی صورتی بشه ولی تا اونموقع یه رنگی باشه که به ترکیب بقیه خونه هم بیاد و زود دلمونو نزنه

دلم به شدت یه مسافرت میخواد .....اخر هفته داریم میریم شمال یه کم هوا بخوریم انقدر هوای تهران الوده شده که تمام سعیمو میکنم که از خونه بیرون نرم ولی واقعا تو خونه موندن هم اذیتم میکنه حالا خدا کنه شمال هوا خوب باشه که بریم یه کم بگردیم دلمون بااااااز شه

جدیدا دلم خوراکیهای شیرین میخواد دقیقا برعکس اوایل بارداریم رفتیم باقلوا استانبولی خریدیم واااااااای همش داره بهم چشمک میزنه قشنگ میتونم همشو الان بخورم ولی خیلی جلوی خودمو میگیرم که روزی 2 تا بیشتر نخورمخوشمزه

کلا طبع غذاییم نسبت به اوایل عوض شده

شکمم قلمبه شده و قشنگ معلومه که نی نی دارمممممقلب

بابایی هی بهم میگه خیلی بامزه و بانمممک شدی میگه از این حامله قشنگا شدیاز خود راضی

حالا خدا کنه تا اخرش همینجوری باشه یهو خیلی کپل نشم...همه میگن اونایی که دختر دارن شکمشون وپهلوشون چاق میشه ولی هر کی منو میبینه میگه نی نی ت پسره؟؟؟؟؟شکمت تیز شدهمتفکر

فکر کنم خیلی قطعیت نداره که شکل ظاهری شکم چه جوری میشه ولی تا الان که برای من بیشتر تیزه تا پهن

الان اوایل 6 ماه هستیم و 3 ماه دیگه مونده که من عروسکمو بغل بگیرم از خدا میخوام همینجوری که تا الان بارداری خوب و راحتی داشتم تا اخرشم همینطور پیش بره و تو صحیح و سالم بیای تو بغلمماچ

خدایااااااااااا شکرت بی انتها

[ سه شنبه 12 آذر 1392 ] [ 21:15 ] [ هدیه ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه